سفر قهرمانی گابریل گارسیا مارکز

سفر قهرمانی مقوله‌ایست که برخی افراد سعادت آن را دارند که در طول زندگی به آن پا بگذارند. این سفر مقصد خاصی ندارد. زیستن حقیقی زندگی هدف غایی این سفر قهرمانی است. شاید بتوان گفت حتّی مقصد آن مرگ است. خداوند در قرآن کریم می‌فرماید : کلُّ نفسُ ذائقه الموت (هر نفسی طعم مرگ را خواهد چشید.) مقصد زندگی همه ما مرگ است. اما اینکه کیفیت لحظه و جایگاهی که ما دست در دست مرگ می‌گذاریم چگونه است بستگی به این دارد که آیا سفر قهرمانی خود را در طول زندگی طی کرده‌ایم یا خیر؟

نکات زیر قدم به قدم سفر قهرمانی گابریل گارسیا مارکز نویسنده شهیر آمریکای جنوبی را شرح می‌دهد.

سفر قهرمانی از نوجوانی تا چهل سالگی

  • در پانزده سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند و گاهی اوقات پدران هم .
  • در بیست سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.
  • در بیست و پنج سالگی دانستم که یک نوزاد، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته، محروم می کند.
  • درسی سالگی پی بردم که قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه، قدرتِ زن.
  • در سی و پنج سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد، بلکه چیزی است که خود می سازد. 
  • در چهل سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم. بلکه در این است که کاری  که انجام می‌دهیم را دوست داشته باشیم.

خوشبخت زیستن از نگاه مارکز

مارکز معتقد است این ما هستیم که به کار اعتبار و شرافت می‌بخشیم. در واقع دوست داشتنِ اول نوعی دوست داشتن عاریتی و خودپسندانه است. دوست داشتن ِ فلان کار برای ساختِ هویتی ازک بزک شده و جامعه پسند، با هدف بادکردنِ ایگو برای ارائه شخصیتی یونیک در راستایِ خواست و میلِ عقده‌های درونی .

دوست داشتن دوم دوست داشتن از دریچه دل است. انچه که دل می‌پسندد و با آن خوش است . دوست داشتنِ هفایستوسی.. آنجائی که حضرت حافظ میفرماد : وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم..

سفر قهرمانی از میانسالی تا آغاز پیری

  • در چهل و پنج سالگی آموختم که ده درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می‌افتد و نود درصد آن است که چگونه نسبت به آنها واکنش نشان می‌دهد.
  • در پنجاه سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بدترین دشمن اوست.
  • در پنجاه و پنج سالگی دریافتم که تصمیمات کوچک را باید با مغز و تصمیمات بزرگ را به قلب گرفت.
  • در شصت سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.

ده درصد از زندگی چیزهایی است که برای آدمی اتفاق می‌افتد!

این بند در واقع همان قدرتِ و معجزه‌ی پذیرشِ آنچه در اختیار ما نیست را توضیح می‌دهد . پذیرش با خودش نوعی صلح و آرامش درون به ارمغان می‌آورد، نیرویی سحرانگیز که معمولا” افرادی با قدرت جنگجوئی بالا (جنگجوی سیاه) از آن آرامش خاطر برخوردار نیستند. پذیرش به ما توان می‌دهد به جای انفعال و غر زدن و خودخوری و سرزنش دیگران و خداوند، خودمان را برای رویارویی با مسأله آماده کنیم و با اتکاء به نیروی خیر الهی و نیروی معنوی حاکم بر جهان هستی و ایمان به خویشتنِ خویش در مسیر زندگی پیش رویم و از حرکت باز نایستیم.

نیروی معجزه گر تغییرات مثبت درونِ همین پذیرش ناخواستنی ها نهفته است. انچه در ابتدا ناخواستنی است را با عمق وجودت بپذیر تا شاهد معجزاتِ پس از آن پذیرش باشی. جنگیدن با انچه رخ داده است به جز هدر دادن نیروی انسان و از نفس انداختن وی نتیجه ای نخواهد داشت. در حالی که پذیرش با خود نوعی انرژی مضاعف الهی به ارمغان می آورد که حاصل آن رسیدن به دستاوردهایی است که انتظارش را نداشته ایم .

سفر قهرمانی

تصمیمات کوچک را باید با مغز و تصمیمات بزرگ را با دل گرفت!

مغز را میتوان نماینده اجتماع و زندگی دنیوی و قلب را نماینده و جانشین خداوند در وجودمان بدانیم. مغز ما تنها صلاحیت دارد به امور کوچک و خُرد روزمره رسیدگی کند. در حالی که انسان برای  درک ِ اصول بنیادینِ هستی به مشورت قلب نیاز دارد. این قلب است که قدرت و یارای پذیرش و درک امور حقیقی و روشنگرانه زندگی را در دست دارد. برای مغز پرداختن به امور هستی‌شناسانه کاری غیرممکن  و  ناشدنی است. چرا که ادوات و ملزوماتی که در اختیار دارد بسیار محدود و ناچیز است  و راه به جائی نمی برد.

 آنچنان که مولای ما میگوید:

عقل گوید شش جهت حد است و بیرون راه نیست

عشق گوید راه هست و رفته‌ام من بارها

مولای ما جلال الدین بلخی

سفر قهرمانی در دوران پیری

  • در شصت و پنج سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز، بعد از خوردن آنچه لازم است باید آنچه میل دارد را نیز بخورد.
  • در هفتاد سالگی یاد گرفتم که زندگی در دست داشتن کارتهای خوب نیست بلکه خوب بازی کردن با کارتهای بد است.
  • درهفتاد و پنج سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می کند نارس است و به رشد و کمال خود ادامه می دهد و به محض اینکه گمان کرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود.
  • در هشتاد سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است
  • در هشتاد و پنج سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست.

انسان برای لذت بردن از عمری دراز، بعد از خوردن آنچه لازم است باید آنچه میل دارد را نیز بخورد!

توجه به این نکته حیاتی است . یکسری ملزومات اخلاقی، فرهنگی، سنتی از طرف اجتماع به ما تحمیل شده است . ما باید برای اثبات هویت خویش به آنها ن دهیم . اما مهم آن است که به میل درونی نیز توجه کنیم و آن را جدی بگیریم و به آن تن دهیم . در واقع آنچه حقیقی و تعیین کننده است همان میل حقیقی درونی است که کلید خوشبختی ما را با خویش حمل می‌کند . برخی افراد چنان درگیر ملزومات زندگی فرهنگی-اجتماعی و دنیوی خویش شده اند که به کلی از آن میل درونی غافل گشته اند و نتیجه آن نارضایتی همه گیر، دلخستگی، رخوت و افسردگی است . جک لاکان فیلسوف فرانسوی می‌گوید:

واپسین سوالی که باید از انسان پرسید این است که :

” آیا مطابق میل خود عمل کرده‌ای؟”

زندگی در دست داشتن کارتهای خوب نیست، بلکه خوب بازی کردن با کارتهای بد است!

اگر بازی کردن را بلد نیستی برو یادبگیر. مسأله تلاش برای عوض کردن کارتهای زندگی نیست . مسأله این است که بروی بازی کردن با کارتهای بد را یاد بگیری . برخی افراد تمام عمر خود را برای تغییر کارتهای زندگی خود هدر میدهند و روز به روز افسرده تر و دلخسته تر میشوند و نهایتا” به سمت خودکشی می روند .. اما انسان هوشمند به محض مطلع شدن از محتویات کارتها خودش را برای بازی با آنها آماده میکند. اگر نیازمند یادگیری مهارتهای جدید است بدون فوت وقت دست به کار میشود. اگر نیازمند مشورت به دیگران است از انها کمک میگرد و نظر آنها را به کار میبندد. اگر نیازمند صبوری و آرامش و است خود را نمی بازد و میز بازی را با عصبانیت ترک نمیکند. بلکه با امیدواری به هوش و ذکاوت خویش آهسته آهسته قدم برمیدارد. او هماره می‌داند خداوند مراقب اوست و وعده الهی برای هدایت بندگان را جدی میگیرد و به آن باور قلبی دارد. و میداند اگر شکیبا و صبور باشد با هر قدمی که برمیدارد حمایت و هدایت الهی نیز خواهد رسید. او ایمان دارد که هدایت الهی در مسیر سفر قهرمانی اش یاری گر او خواهد بود.

2 thoughts on “سفر قهرمانی گابریل گارسیا مارکز

  1. جنگیدن با آنچه رخ داده است به جز هدر دادن نیروی انسان و از نفس انداختن وی نتیجه ای نخواهد داشت.

    زندگی در دست داشتن کارتهای خوب نیست، بلکه خوب بازی کردن با کارتهای بد است!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *